تبليغاتX
شونه تو هدیه بده به گریه های بی صدام

 

 

 

 

 

+ جا مونده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط نا نوشته |

در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم وگفتم بدان اسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست همان لبخندي كه تو ان رااز من مي ربودی بر لبانت زينت بست.و به ارامي از من  فاصله گرفتي بي هيچ كلامي.من خاموش به تو نگاه می كردم و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه اسمان بهاري يعني ابر باران رعد وبرق و طوفان ناگهاني و اين جمله ،جمله اي بود بدتر از هر خواهش براي ماندن و تمنايي...

+ جا مونده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

عرض کوچه را آنقدر قدم زدم که یادم رفت کدام سمت کوچه بن بست بود ....

حالا از هر سو که بیایی  دیگر فرقی نمیکند...

دیگر غریبه هستی!!!...

+ جا مونده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط نا نوشته |

مسیر آمدن و رفتن تو را آنقدر آمدم و رفتم و دست خالی بر گشتم که کفشها یم از التماس نگاهم شرمنده شدندمن در جاده ام ولی هنوز تو را نیا فته ام نمی دانم با پیمودن کدام جاده ؟کدام راه به تو خواهم رسید پس همچنان خواهم رفت تا تمام جاده ها در جستجوی تو کاش بگویی در انتهای کدام جاده باید منتظرت بمانم

+ جا مونده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت  ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

+ جا مونده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

شبی که رفتی در خیا بان نشستم گریه کردم از غم دردی که دیدم بی تو هستم گریه کردم خواستم از آرزو های دلم حرفی بگویم چون نبودی باز با یادت نشستم گریه کردم از غرورم کوه ها را زیر پایم می نهادی من برایت این غرورم را شکستم گریه کردم گر چه لبخندی زدم گفتی "خداحافظ"ولی من تا تو رفتی عقده ی دل را گسستم گریه کردم خواستم چون لحظه ای از دیدنت غافل نگردم چشم را پشت سرت دیگر نبستم گریه کردم....

+ جا مونده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

شيشه اي مي شكند...

يكنفر مي پرسد، چرا شيشه شكست؟

مادري مي گويد، شايد اين رفع بلاست
...

يك نفر زمزمه كرد: باد سرد وحشي، مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست

كاش امشب كه دلم، مثل آن شيشه ي مغرور شكست
...

عابري خنده كنان مي آمد، تكه اي از آن را بر مي داشت، مرحمي بر دل تنگم مي شد
...

امشب اما ديدم... هيچ كس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد

یعنی این دل من ارزشش از شیشه هم کمتر بود...

+ جا مونده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

عید هم اومد اما کاش هیچ وقت نمیومد موقع تحویل سال تو دلم گفتم اگه سال نو اینه می خوام صد سال سیاه نیاد دلم خیلی پر بود گرفته بود غصه ها تو دلم بد جوری جا مونده انگار اصلا یادم رفته بود که باید بخندم انگار بلد نبودم لبخند یعنی چی؟!!!یعنی چی؟ دلم گرفته بود از دست خدا!! از دست کاراش... کاش یه کم انصاف داشت امسال واسه اولین بار تو زندگیم موقع سال نو رفته بودم بیرون داد میزدم چرا؟؟؟!!!گریه جای خنده!!! کی میدونه؟ هیچکی. مگر گهواره دنیا فرو ریزد تا من تو را از یاد ببرم حس نگاهی غرور لبخندی و یا ماتم اشکی ست در شکوه گیسوی تو که با آنها همیشه نام زندگی را به خاطر می آورم آرزوهایم را در کوچه های بیصدای تاریخ می ریزم و نشانی عبورت را از تنها ستاره های آسمنم می خواهم چرا که بی تو نا تمام و با تو از همیشه تا همیشه پر از وازه های عشقم

+ جا مونده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 8:23 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

افسوس می خورم...چرا؟چرا با رفتن تو .... بهار می آید؟....تنهایم گذاشتی در سرمای زمستان ...به سردی زمستان بودی...به غم انگیزی شبهای تنهایی ...به خشکی برف... رفتی؟...بهار می آید...چه گردش مبهمی...گردش روزگار خطا ندارد...زمستان هیچ گاه بهار را نمی بیند

+ جا مونده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط نا نوشته |


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند، و تو از او رسم محبت بياموزي . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست. عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه نداشتن شانه هاي محکمي ست که بتواني به آن تکيه کني

 

+ جا مونده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

                                             

+ جا مونده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند

حیف که من زاده امروزم

خدایا جهنمت فرداست

پس چرا امروز می سوزم؟؟؟؟

+ جا مونده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

 

راستی چه حکایتی است....

 

چه حکایتی دارد اینکه کسی را که خیلی دوست داری؛هیچگاه به دست نمی آوری!

 

در جاده زندگی برای بدست آوردنش پشت سرت دلهای شکسته بسیاری را جا می گذاری؛

 

اما خودت نیز در جاده دیگری به پای چشمی....نگاهی....لبخندی،می سوزی و آب می شوی!

 

چه حکایتی دارد....؟

 

برایم بگو....می خواهم اینبار تو برایم بگویی....برایم قصه بگو....مثل همان قصه ها

 

که مادر بزرگ برایمان می گفت و هیچ وقت تا آخرش بیدار نمی ماندیم و

 

نمی فهمیدیم آخرش چه شد!

 

ولی اینبار اصلا خوابم نمی آید....بگو....آمده ام تا گوش کنم.تا آخرش....

 

نمی دانی....!

 

خیلی وقت است دیگر خواب ندارم....آرام و قرار ندارم.

 

درست از آن وقت که تو دیگری مثل خودت نبودی....از آن روز که من غریبه شدم!

 

مدتهاست که خودم را رها شده در لذت مهربانیت سبک نیافته ام.!

 

+ جا مونده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

هیچ کس درست نمی داند مرز بین دلشادی ودرد کجاست؛

 

گاهی آنقدر شادی به من می بخشی که به گریه درمی آیم

 

 و گاه آنقدر زجرم می دهی که به خنده می افتم!..!

 

+ جا مونده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

در این روزهای سرد زمستانی   خدارا از پشت ابرهای زمستانی صدا کردم

 

میان ان همه بغض خفته، برای شاد زیستن قلب قشنگ مرغ ارزوهایم دعا کردم

 

به جای نفرت و حسرت، برای عمق نفسهای مرغ قشنگ ارزوهایم جان دادم

 

نمی دانی ولی باز هم من برای تک گل باغ قشنگ ارزوهایم دعا کردم

 

پس از بهبوهی احساس بی پایان ، کنار حوض خشکیده برایت مثل عادت دیوانگی

 

با اشکهایم حوض را سیراب کردم

نمی دانم چه میگویم، نمی دانم چه کردم باز ولی باز هم در کوچه های خلوت عشقت

خطا کردم

 

به رسم عادت دیوانگی برای گذر نازت به روی  رده پای گمشده عشقم سجده ها کردم

 

کجایی تو نمی دانم چرا رفتی نمی دانم ولی بازم منم که پشت این همه چراهای بی پایان

 

به دور از لمس یک یاس پر از احساس کنار پنجره به کبوترهای بی پروا به یاد مرغ قشنگ ارزوهایم

 

دانه های اشک هایم را هدیه  میدادم

 

دراین لابه لای ماتم و حسرت وتنهایی ، کنار یه سراب پر زاشک و بغض و اهم

 

شاپرک امد با نگاهی مهربانانه برای همدلی با من در هوای نمناک زمستانی گردشی عاطفانه  چرخشی

 

همراه با نسیم صبح گاهی با لطافت با صداقت میزد

 

برای شاپرک از عشق و ماندن و رفتن عشقم چه ها گفتم

 

از این ناپیداری ها از این ناکامی ها از این حسرت لمس یاس پراحساس اه ا گفتم

 

واو تنها نگاهش در نگاهم غوطه ور بود نمیدانم به من اندیش میکرد یا خود ش را در کنار این همه

 

حسرت نگاه میکرد

 

وبعد از شاپرک اسمان از خشم میبارید

 

چی میدانی نمیدانی اگر بودی نمیخواستی بدانی که چه شد انروز

 

ولی انچنان بگذشت بعد از ان شب دیجور، هیچ کس نفس های هوارا نشنید

 

نمی دانی چه شد اخر نمی دانی چه قلبی در همان شب طوفانی زجا برخواست

 

وبی پروا زمین میخورد وهر لحظه از ان قلب پر احساس تکه ها کم شد

 

بعد از لحظه ها ان قلب عاشق همراه ماتم شد

 

اگر بودی تو میدیدی چگونه بال های شاپرک در شعله ی حرفای من میسوخت

 

وبعد از خاموشی اشکا نو حرفانم چگونه پرواز میکرد  واو اشفته و بی حال بر حال خراب خویش گریه ها میکرد و

 

می چرخید وبعد از چرخشی کوتاه و بی احساس با چشمی پر از شعله  در کنار حوض اشکانم جان میداد

ولی باز هم من....................برایت دعا کردم

+ جا مونده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

 

اين روزها که نيستي نمی توانم پنهان کنم دلم براي کسي تنگ شده است.گذشت زمان، تنهایی، فاصله،درد و اشک و انتظار واژه‌هايي هستند که روزي هزاران بار در ذهنم بدون اراده تکرار مي شوند.
هر چند که اشک چيزي است که بيشتر از همه با آن سرو کار دارم کاش بدانی دوري تو برایم مصيبت کمي نيست که بتوانم حق آن را با اين سوگواريهاي اندک ادا کنم.ديگر نه جلوي چشمانم تصوير روشني از تو می بینم، نه صدايي از تو درگوشم هست و نه دستت در دستم.....کاش خبري يا نامه‌اي از تو داشتم که دیگر از این دلهره بی خبری از تو نجات پیدا می کردم .اين روزها که نيستي خانه ام بی تو، بوي نم غربت و تنهایی مي‌دهد.حتي نسيم نیز با پنجره خانه ام قهر است که بخواهد خبري از تو برایم بياورد.اما برايت بگويم چقدر دلشوره‌هاي عاشقي قشنگ است.ترس از اينکه براي کسي تمام شوي، ترس از اينکه کسي فراموشت کند.دوراهي دلهره‌اي که براي کسي باشي يا نباشي.اشکهايم را يکي يکي از چشمانم در خلوت برمی ‌دارم و زيرفرش يا لاي کتاب مي‌گذارم که کسي از وجود آنها باخبر نشود.نمي‌خواهم هرگز دلتنگيهايم براي کسي فاش شود.....
وقتي نيستي و لحظه‌هايم از وجود مهربان تو خاليست کنار قاب عکست، با خاطراتت زندگي مي‌کنم.اين انتظار بازگشت، تمام لذت زندگي من است.

+ جا مونده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

دلم از زمین گرفت
دلم از خزان گرفت
دلم از نبودنت گرفت
دل من ــ دل نبود
واژه خواستنی بود محال
جام عشقی بود تهی!

لابه لای این همه خواب
رویای عشق تو هم رفت به خواب
و خودت نآمدی ای عشق
و خودت گپ نزدی ای عشق
و مرا سوزاندی
مرا بردی به خواب
خوابی از جنس ناب!
خواب....!

چه کسی مرا بیدار خواهد کرد؟!
با کدامین بانگ؟!
با کدامین داد!
با کدامین فریاد...

+ جا مونده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

                 

 

هميشه مي آيم..

پر تلاطم و پر از اضطراب....

                            با همان غم هميشگي....

هميشه مي روم..

ساكت و آرام...

                            با همان لبخند هميشگي....

 و هرگز نفهميدم چگونه مرا رام خود كردي؟؟؟

+ جا مونده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

روی قبرم بنویسید کبوتر شدورفت
زیر باران غزلی خواندودلش تر شدورفت
چه تفاوت که چه خوردست غم دل یا سم
انچنان غرق جنون بود که پرپرشدورفت

+ جا مونده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

"هرگز نمی نالم"

نه، من هرگز نمی نالم.

قرن ها نالیدن بس است.

می خواهم فریاد کنم.

اگر نتوانستم،سکوت می کنم.

خاموش مردن بهتر از نالیدن است.

+ جا مونده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

   وقتی غروب باکوله بارخستگی ازراه میرـسد

         بی اختیاراشک درچشمانم خانه میکند وترس

         تمام وجودم را می گیـرد.تـرس ازاینکه شایـد 

         روزی رویای من این چنین آرام غروب کـــند

+ جا مونده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

دوستت دارم ای سیاهی شب چون که همرنگ روزگار منی!

+ جا مونده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

مسافر خسته ی من

سفر بخیر

برای جاده های سوت وکور

سفر بخیر

تو رفته ای به عمق حادثه

به راه دور و بی عبور

ز خلوت نگاه یک صبور

و مانده ام چگونه با فراق دوریت سپر کنم

چه خاک را به سر کنم

وجود تو بهانه بود برای زندگی ناب

و اشک خودسرانه بود برای لحظه های شاد

نمی شود تو را ز یاد برد

فدای اشکهای وقت رفتنت

و بغض نا گسسته ات

صداقت وجود تو برای من نشانه ایست

برای من نشانه ی ستاره ایست

که در کمان ابروان تو نشسته است

فدای اشکهای بی بها

فدای اشکهای بی بهای بی صدا

که در کمین ره نشسته اند

مرا ببخش

برای هر چه کرده ام

برای نا سپاسی ام

تو را بهانه میکنم برای زندگانی ام

برای مهربانی ام

از آن زمان که رفته ای

اشکهای ماست که میرود

نمیشود تو رازیاد برد

نمیشود وجود مهربان تو ز یاد برد

نمیشود نگاه صادقانه ات به زندگی

و جای خالیت ز یاد برد

دلم مثال آتش است

و جان من مثال یخ

عزیزکم سفر بخیر

سلامتت برای من سعادت است

به هر کجا که رفته ای سفر بخیر

من از عبور جاده های انتظار

گذشته ام به افتخار

تو را به مهربان مهربان سپرده ام

تو را به خالق زمان سپرده ام

تو را به حق سپرده ام

سفر بخیر

سفر بخیر

(بابا )

+ جا مونده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینگونه نوشت

هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس .......

زندگی اجباریست..........

+ جا مونده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

باز پاییز است

باز این دل از غمی دیرینه لبریز است

باز می لرزد به خود سرشانه های بید سرگردان

باز میریزد فرو بر چهره ام باران

باز رنجورم خداوندا پریشانم

باز میبینم که بی تابانه گریانم

باز پاییز است

باز این دنیا غم انگیز است

باز پاییز است و هنگام جداییها

باز پاییز است و مرگ آشناییها......

+ جا مونده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

آدمک    آخر    دنیاست    بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کا غذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

 کل دنیا سراب است بخند

آن  خدایی که  بزرگش خواندی

به خدا مثل  تو تنهاست  بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که  فرداست   بخند

راستی  آنچه  به یادت  دادیم

پر زدن نیست که درجاست بخند

آدمک   نغمه   آغاز    نخوان

به خدا آخر   دنیاست  بخند........

+ جا مونده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

                                

Image Hosted by ImageShack.us                   Image Hosted by ImageShack.us

                                                   Image Hosted by ImageShack.usImage Hosted by ImageShack.us

+ جا مونده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

  باورم نمی شود
کاش در کنارم بودی

کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم

باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی
و
فاصله بین من و تو بیداد میکند  کاش می توانستم دستانت را بگیرم

 

و با تو به اوج خوشبختی بروم
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم

دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم

دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست

ای بهترینم
این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند

و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند
امواج تنهایی مثل خنجر در قلبهایمان مینشیند

و ای کاش در کنارم بودی ...  
کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی

با نبودنت در کنارم گویادر این دنیا تنهای تنهایم

بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته

در جاده ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است
کاش که تو در کنارم بودی

انگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم
سخته ولی...

باید نشست درگوشه ای و گریست و انتظار کشید
تا تو به سوی من بیایی

و ای کاش تو در کنارم بودی
دلم بدجور برای تو تنگ است


برای بهترینم که رفت...(بابام)

+ جا مونده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست



ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره!!!!



دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم



اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت



کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!



آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد



حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند



همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت



خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گریه میکنه......



کاشکی که بارون بزنه

 

به سقف و ایوون بزنه

کاشکی دلم پر بگیره

شادی رو از سر بگیره

کاش دوباره بارون بیاد

رو تن یاس و نسترن

کاشکی بوی خدا بیاد

تو کوچه و تو باغ من.........................


کاش دوباره بارون بیاد

اشک خدا رو ببوسم!

تا که دلم جون بگیره

از غم دنیا....   نپوسم 

Image hosting by TinyPic

+ جا مونده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

 

داره بارون میاد......

امشب یه حس عجیبی دارم اصلا هروقت بارون میاد  اینجوری میشم...

 دلم میخواذ با بارون حرف بزنم و بگم:

تقدیرا خط خطیه مبهمه بارون

آدم خوب توی دنیا کمه بارون

                                  شادیا زودگذرن مثل یه رگبار

                                  اونکه میمونه همیشه ، غمه بارون

تشدید محبتا رو نمیذارن

نمی دونن عاشقی سرهمه بارون

                                  هوای اینجا مثل اون شب خوشبو

                                  پر یاده ، پر از نمنمه بارون

قامت یاسای ناز توی باغچه

زیر برفای زمستون خمه، بارون

                                 بعضی حرفا به دل آدم میشینه

                                 عطرشون خودش یجور مرهمه بارون

صدای غصه ی آسمون بلنده

مثل گریه های پاییز ، بمه بارون

                                                                    

چند وقته بدجوری احساس تنهایی میکنم

دلم میخواد داد بزنم ....

پس با اجازه ی همه دوستان...لطفا گوشاتونو بگیرید

.

.

.

.

 

آخیش راحت شدم.....سبک شدم

شما هم امتحان کنید باورکنید بعضی وقتا لازمهنه؟

                                                                       

+ جا مونده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط نا نوشته |

بنویس قلمم!!!
هیچ نداشتم وبی هیچ رهسپار شدم.بنویس سفرم کوتاه بود اما هر روزش با خدا بود قلمم گریه نکن بنویس !بنویس اینجاکسی تو را سرزنش نخواهد کرد بنویس همدمم بنویس تنها امدم و تنها رهسپار می شوم بنویس گله ندارم بنویس عشق عطش نیست بنویس فرداها زیباست میدانم!بنویس که مسافریم و جاده بر قدم های مسافران بوسه می زنند بنویس که روزی خواهد امد که او را در کنار خود خواهی دید
بنویس!!!!
خنده با چشمای خیس سخته عزیزم بنویس
از پریشونی این سیل دمادم بنویس

Home
Email
Night Skin