در این روزهای سرد زمستانی خدارا از پشت ابرهای زمستانی صدا کردم
میان ان همه بغض خفته، برای شاد زیستن قلب قشنگ مرغ ارزوهایم دعا کردم
به جای نفرت و حسرت، برای عمق نفسهای مرغ قشنگ ارزوهایم جان دادم
نمی دانی ولی باز هم من برای تک گل باغ قشنگ ارزوهایم دعا کردم
پس از بهبوهی احساس بی پایان ، کنار حوض خشکیده برایت مثل عادت دیوانگی
با اشکهایم حوض را سیراب کردم
نمی دانم چه میگویم، نمی دانم چه کردم باز ولی باز هم در کوچه های خلوت عشقت
خطا کردم
به رسم عادت دیوانگی برای گذر نازت به روی رده پای گمشده عشقم سجده ها کردم
کجایی تو نمی دانم چرا رفتی نمی دانم ولی بازم منم که پشت این همه چراهای بی پایان
به دور از لمس یک یاس پر از احساس کنار پنجره به کبوترهای بی پروا به یاد مرغ قشنگ ارزوهایم
دانه های اشک هایم را هدیه میدادم
دراین لابه لای ماتم و حسرت وتنهایی ، کنار یه سراب پر زاشک و بغض و اهم
شاپرک امد با نگاهی مهربانانه برای همدلی با من در هوای نمناک زمستانی گردشی عاطفانه چرخشی
همراه با نسیم صبح گاهی با لطافت با صداقت میزد
برای شاپرک از عشق و ماندن و رفتن عشقم چه ها گفتم
از این ناپیداری ها از این ناکامی ها از این حسرت لمس یاس پراحساس اه ا گفتم
واو تنها نگاهش در نگاهم غوطه ور بود نمیدانم به من اندیش میکرد یا خود ش را در کنار این همه
حسرت نگاه میکرد
وبعد از شاپرک اسمان از خشم میبارید
چی میدانی نمیدانی اگر بودی نمیخواستی بدانی که چه شد انروز
ولی انچنان بگذشت بعد از ان شب دیجور، هیچ کس نفس های هوارا نشنید
نمی دانی چه شد اخر نمی دانی چه قلبی در همان شب طوفانی زجا برخواست
وبی پروا زمین میخورد وهر لحظه از ان قلب پر احساس تکه ها کم شد
بعد از لحظه ها ان قلب عاشق همراه ماتم شد
اگر بودی تو میدیدی چگونه بال های شاپرک در شعله ی حرفای من میسوخت
وبعد از خاموشی اشکا نو حرفانم چگونه پرواز میکرد واو اشفته و بی حال بر حال خراب خویش گریه ها میکرد و
می چرخید وبعد از چرخشی کوتاه و بی احساس با چشمی پر از شعله در کنار حوض اشکانم جان میداد
ولی باز هم من....................برایت دعا کردم